یاد و خاطره کودک شهید میکائیل میردورقی گرامی باد
میکائیل میردورقی، دانشآموز کلاس سوم دبستان و ۹ ساله بود. روز اول جنگ (۹ اسفند ۱۴۰۴)، وقتی موشکهای آمریکایی از راه رسیدند، او و ۱۶۷ نفر دیگر در مدرسهای در شهر میناب به شهادت رسیدند.
میکائیل داستانی شگفت دارد. شب پیش از شهادتش: نقاشی کشیده بود که در آن سه موشک به مدرسه اصابت میکند و بالای آن نوشته بود: «بچهها همه مردند». سر سفرهٔ شام به مادرش گفت: «غذا مزهٔ بهشت میدهد». نماز میخواند و قرآن تلاوت میکرد. سورهٔ «بروج» را حفظ بود و گفته بود: «میخواهم مردم به من افتخار کنند». با برادرش بازی جنگی کرده بود؛ او نقش ایران را داشت و برادرش نقش آمریکا را، و گفته بود: «ایران برنده شد».
میگفت: «من میکائیلم؛ میکائیل یعنی فرشتهٔ خدا؛ پس هر آرزویی داشته باشید، برآورده میکنم.» روز شهادت، پیش از رفتن به مدرسه از مادرش خواست از او عکس بگیرد؛ همان عکسی که در حال خداحافظی است و بعدها جهانی شد.
میکائیل شب آخر را چگونه گذراند؟
نقاشی کشید و نوشت «همه بچهها مردند». یازده ساعت پیش از صبح مرگبارِ شنبهٔ نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. برگهٔ سفیدی از دفتر نقاشی سیمیدار که روی آن ساختمان مدرسه، پرچم ایران، پنج بچه در حیاط و سه موشک که بر سرشان فرود میآید، نقش بسته بود. دو جمله نیز در آسمان بالای مدرسه نوشته شده بود: «پچهها همه موردن» و «ارتش نزامی».
«موردن»، «بچهها» و «نظامی» را میکائیل در آخرین شب زندگیاش اشتباه نوشته بود. اگر از ساعت ۱۱:۱۰ صبح شنبهٔ نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمبها به مدرسهٔ «شجرهٔ طیبه» میناب نمیرسیدند، حتماً وقتی معلمش، خانم «راضیه زمانی» این جملهها را میدید، درستشان را به او یاد میداد.
میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داد و بعد با هم «سنگربازی» کردند؛ میکائیل «ایران» شد و کوروش «آمریکا». سنگرها بالشهای رنگی و تفنگها چند مدادِ کنار هم بسته شده بود. در پایان، میکائیل به مادرش گفت: «ایران برنده شد». شکیبا دریکوند، مادر ۳۱ سالهٔ میکائیل، اما نقاشی را تا روز بعد ندید. نقاشی پس از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچالدار شناسایی کرد و بعد از هوش رفت. اکنون او (پس از دو هفته) با همان تلفن همراهی که روز آخر، در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به درخواست میکائیل ۹ ساله گرفت، از آخرین نقاشیِ پسرش نیز عکس گرفته و فرستاده است؛ به همراه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یکی از دو پسر این مادر جوان اندیمشکی هستند؛ پسری که به معلمش میگفت: «من یک فرشتهام، چون نامم، نام یک فرشتهٔ آسمانی است.»
خانوادهٔ میکائیل اهل اندیمشک بودند و به دلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آنگونه که خود میگوید «تک و تنها» در «غربت» و در حالی که «هیچکس نبود دستش را بگیرد» به دنبال پسرش گشت؛ در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش میلرزید، چند بار از هوش رفت. او تعریف میکند: «با پدرش تماس گرفتم که در آبادان کار میکند. منتظر بودیم مدرسه تمام شود و خانهمان را به خوزستان ببریم. پرسیدم چی شده؟ جنگ شده؟ همین طور که با او صحبت میکردم، موشک اول را زدند و آپارتمان تکان خورد. باز یکی دیگر. داد زدم و گفتم بچهها! در بالکن دیدم مردم به سمت مدرسهٔ میکائیل میروند. من هم رفتم. ترافیک بود، از ماشین پیاده شدم و بقیه را دویدم. آقایی آمد جلو و گفت: "همهٔ بچهها زیر آوار مردهاند." همان جا پاهایم بیحس شد و افتادم. خودم تک و تنها در شهر غریب. یک نفر نبود دستم را بگیرد، بلندم کند. غریب بودم آنجا. یک نفر دیگر گفت: "برو بعضیشان زندهاند." باز جان گرفتم، بلند شدم و دیدم نه، آوار خیلی ریخته، وحشتناک بود. همان جا دوباره افتادم.»
آن روز مردم همه جمع شده بودند تا کمک کنند؛ اما حوالی ساعت سه بعدازظهر، موشک سوم را به سولههای اطراف مدرسه زدند؛ همان سه موشکی که میکائیل در نقاشیاش کشیده بود. با اصابت موشک سوم، امدادگران محوطه را برای یک ساعت خالی کردند، اما تعدادی از پدر و مادرها که برای پیدا کردن بچهها به سمت آوار رفته بودند، در دم کشته شدند. شکیبا با حسرت از همین یک ساعت میگوید: «یعنی اگر کسی هم زنده مانده بود، در آن یک ساعت از بین رفت.»
در ادامه، آنقدر جنازه از مدرسه آوردند که شکیبا تاب نگاه کردن به آنها را نداشت، به ویژه به صورتهایشان که عمدتاً قابل تشخیص نبود. آنجا یاد پسر دیگرش، کوروش افتاد که در مدرسهٔ راهنمایی «آرمان» درس میخواند و با عجله رفت تا او را از مدرسه بردارد. «فکر میکردم همهٔ مدارس را میخواهند بزنند.» سرانجام، ساعت هفت بعدازظهر، وقتی شکیبا تنها و سراسیمه همهٔ شهر را دویده بود، خبردار شد که یکی از آشناها میکائیل را در ماشین سردخانه دیده، در حالی که کیفش روی سینهاش بوده است. شکیبا میگوید آن روز مادرها را برای تشخیص هویت راه نمیدادند، اما او چون در شهر مردی نداشت، خودش میکائیل را شناسایی کرد. میکائیل را کنار دوست صمیمیاش، «علیرضا زارع» پیدا کردند. «او را با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کولهپشتی مدرسه را بغل کرده بود، دیدم و از هوش رفتم.» علیرضا زارع هم دوست میکائیل بود اما در کلاس چهارم؛ از پیکر او نشانی پیدا نکردند؛ چون کلاس چهارمیها کنار نمازخانه بودند که به طور کامل تخریب شده بود. همهٔ آنها شهید شدند. «کامران میردورقی»، خبرنگار محلی اندیمشک و از اقوام خانوادهٔ میکائیل، به روزنامهٔ «شرق» میگوید: «بیشتر مردم میناب از قشر ضعیف اقتصادی هستند. خیلی از بچهها خانوادهای نداشتند که دنبالشان بگردد. آنجا پسری بوده که آمده بوده دنبال خواهرهایش و گفته بوده ما پدر و مادر نداریم.»
میکائیل را سه روز بعد، در قطعهٔ شهدای «بهشت زهرای لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: نقاشیای که در آن، حتی تعداد بمبهای آمریکایی را که مدرسهاش را ویران و همکلاسیها و معلمانش را با خود بردند، به درستی پیشبینی کرده بود. دو هفته است که قبرستان لور، محل رفت و آمد شکیبا و جواد میردورقی (پدر میکائیل) همراه با پسر بزرگشان کوروش است که به شدت به میکائیل وابسته بود؛ در حالی که به گفتهٔ خودشان، هنوز هیچ مسئولی نه در خوزستان و نه در میناب به دیدارشان نیامده است.
نقاشی میکائیل

«ارتش نزامی (نظامی). پچهها (بچهها) همش (همهشون) موردن (مردند)». این را میکائیل شب پیش از حملهٔ آمریکا کشیده بود. برای مادرش این نشانهای است که پس از مرگ پسرش معنا پیدا کرده است. از آن شب تا امروز، او نشانهها را کنار هم میگذارد و دنبال معنا میگردد. صبح همان روز، میکائیل پیش از رفتن به مدرسه از مادر میخواهد از او عکس بگیرد؛ همان عکسی که بعدها در رسانهها پخش شد: پسرک کلاس سومی در پاگرد راهپله، با قمقمهای روی شانه و کولهای بر پشت، ایستاده و خداحافظی میکند؛ تصویری که به سکانسی از یک وداع تبدیل شد.
میکائیل دقایقی پس از ساعت ۱۱ ظهر، در حملهٔ هوایی آمریکا به مدرسهٔ «شجرهٔ طیبه» و «رهپویان شهدای خلیج فارس» به شهادت رسید. او را کنار دوستش، علیرضا پیدا کردند؛ همان رفیق و همکلاسی که همیشه در کلاس و سرویس کنار هم مینشستند. مادر میکائیل خیالش راحت است که در دمادم اضطرار حملهٔ موشکی دوم، میکائیل کنار علیرضا بوده و احساس تنهایی نکرده است. از رسانههای دیگر پیداست که معلمان از حوالی ساعت ۱۰:۳۰ به خانوادهها زنگ زده بودند. والدین صدها دانشآموز را باید یکییکی خبر میکردند. مادر ساعت ۱۱:۰۳ با زنگ معلم مطلع میشود که به دلیل شروع حملات هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران، بچهها را از مدرسه بردارند. اما سرویس مدرسه به اندازهٔ جنگندهها سرعت ندارد. پیش از رسیدن آنها، مدرسه آوار میشود.
آنان که جان باختند، آنان که بازماندند
موشکی که ساعت ۱۵:۳۰ به مدرسه و سولههای نظامی نزدیک آن اصابت کرد، میتوانست به انبوه مادران و پدرانی که به دیوار تکیه داده بودند آسیب بزند. هلالاحمر بسیاری از آنها را از محدودهٔ خطر دور کرده بود. جز این هم نمیتوانست باشد. بسیاری از خانوادهها اصلاً تاب دیدن چهرهها را نداشتند. مادر میکائیل بالای پیکر چند دانشآموز میرود تا رد فرزندش را بیابد، اما چه تشخیصی؟ «این صورتها را میدیدم و میگفتم: نمیدانم، نمیدانم. چهرهٔ خیلی از آنها معلوم نبود.» میکائیل را بعدازظهر پیدا میکنند؛ به پشت روی زمین افتاده، با همان کیفی که عکسش همه جا پخش شده است. «میخواسته فرار کند که آوار میریزد.» با همان کیف او را درون کاور میگذارند. مادر میکائیل میگوید: «بعضی از خانوادهها اصلاً بچههایشان را پیدا نکردند؛ مثل جعفری، پسر کلاس چهارمی، و مثل خانم زمانی، معلم کلاس سوم.»
این روزها خانوادهها تحلیل میکنند که بیشتر کلاس چهارمیها جان خود را از دست دادهاند. وقتی همهٔ بچهها به سالن هجوم آوردند، چهارمیها در کلاس ماندند تا سالن خالی شود. طبق روایت آنها، در بخش پسرانهٔ مدرسه، کلاس ششمیها، بچههای کلاس سوم «ب»، پنجمیها و بیشتر کسانی که به سمت سرویس بهداشتی رفته بودند، سالم ماندند. همچنین سه معلم این مدرسه که توانستند ۶۰ دانشآموز را نجات دهند، از بازماندگان این فاجعه هستند. سه شاگرد کلاس دومی هم فرار میکنند، اما تقریباً بقیهٔ اولیها، دومیها، سوم «الف» و چهارمیها به شهادت رسیدند.
میکائیل میگفت دوست دارم مردم به من افتخار کنند
خانوادهٔ میکائیل میردورقی به تنهایی در آن شهر زندگی میکردند: مادر، کوروش و میکائیل. پدر در آبادان مشغول کار بود و ۲۰ ساعت بعد از شنیدن خبر خود را به خانواده رساند. مادر تلخترین شب زندگیاش را با همراهی همسایهها و دوستان سر کرد. بارها میگوید شب پیش به میکائیل الهام شده بود که چه اتفاقی خواهد افتاد؛ مثل همان نقاشی معروف که در آن دقیقاً پنج دانشآموز کشیده شده بود (همان پنج دانشآموزی که آن روز غایب بودند و نجات یافتند). از آن همه نشانه، یکی دیگر از سرنخها، تعریف میکائیل از «بهشتی بودن» غذای مادر بود. باز کمی فکر میکند و میگوید: «همین شب قبل، یکی از سورههای قرآن را حفظ کرده بود و مدام تکرار میکرد: "من این سوره را حفظ کردم که مردم به من افتخار کنند." من به او گفتم: این سوره را برای مدرسه حفظ کردی، برای چه میخواهی مردم به تو افتخار کنند؟ اما نفهمیدم اینها نشانه است.»
پازل دیگری کنار این قطعات میگذارد: «اصلاً همین شب قبل با برادرش کوسن مبلها را چیدند و تیر و تفنگ بازی کردند. میکائیل ایران شده بود. همیشه میگفت "جانم فدای ایران".» میکائیل کوچک به معنای اسمش دلبسته بود. مدام تکرار میکرد: «من میکائیلم؛ میکائیل یعنی فرشتهٔ خدا؛ پس هر آرزویی داشته باشید، برآورده میکنم.»
سورهٔ بروج
با افتخار از اسمش تعریف میکرد و میگفت: «من همنام فرشتهها هستم. هر کسی آرزویی داره بگه من به فرشتهها بگم تا برآورده کنن!» مادر ماجرای عکس را این طور توضیح میدهد: «همان روز شنبه وقتی میخواست به مدرسه برود، جلوی در به من گفت: "مامان برو گوشیتو بیار، از من یه عکس بگیر." بعد دستش را این طور بالا برد؛ انگار میدانست این خداحافظی آخرش است. شاید فکر کنید چون یک مادر داغدار هستم این گونه صحبت میکنم، اما باور کنید رفتارهای میکائیل در روزهای آخر تغییر کرده بود.»
مادر با اشاره به آخرین نقاشی پسرش میگوید: «قبل از شهادتش یک نقاشی با موضوع جنگ در حیاط مدرسه کشیده بود. بالای نقاشی نوشته بود "ارتش نزامی"؛ منظورش نظامی بود. در حیاط مدرسه، چند دانشآموز با لباس پرچم ایران رو به سه موشک کشیده بود و نوشته بود "همه بچهها مردند". نمیدانم این صحنه را خواب دیده یا به او الهام شده بود. حتی آن شب وقتی سورهٔ بروج را برای کلاس فردا حفظ میکرد، گفت: "من این سوره را حفظ میکنم تا مردم به من افتخار کنند." گفتم: چه ربطی به مردم دارد؟ تو قرار است این سوره را فردا برای معلم بخوانی. گفت: "دوست دارم مردم به من افتخار کنند."»
سوره بُروج، سورهٔ ۸۵ قرآن و در جزء سیام است. در اولین آیهٔ آن، به آسمانی که دارای برجهاست سوگند یاد شده است. این سوره با سوگند به آسمان و روز قیامت و تأکید بر وقوع آن آغاز میشود، دربارهٔ سرگذشت اصحاب اخدود که مؤمنان را میآزردند و خود هلاک شدند سخن میگوید، سپس به سرنوشت مؤمنان، پاداش آنان در روز جزا، صفات و افعال خداوند میپردازد و به داستان سپاهیان فرعون و ثمود، علم خدا و احاطهٔ او بر اعمال و نیت انسانها، و عظمت قرآن اشاره میکند.
شام بهشتی
به گفتهٔ مادر میکائیل، پسرش در آن شب آخر نشانههای زیادی برای آمادگی شهادتش داشت: «آن شب، سر سفرهٔ شام، وقتی چند قاشق غذا خورد یک دفعه گفت: "مامان چقدر غذات مزهٔ بهشت میده!" تعجب کردم. تا آن شب از این حرفها نمیزد. این هم یک نشانه بود. همان شب آخر، قبل از خواب، ساعت ۱۲ بامداد، با متکاها یک سنگر درست کرد و به برادرش گفت: "بیا بازی جنگی کنیم. من ایران هستم و تو آمریکا." بعد از کلی تفنگبازی کردن گفت: "دیدی ایران برنده شد!" باور کنید من به حرفهای پسرم یقین دارم و میدانم که ایران پیروز این جنگ نابرابر میشود. یادم هست در جنگ ۱۲ روزه، پسرم مدام میگفت "جانم فدای ایران". آخر هم جانش را فدای ایران کرد.»
حمله به مدرسه، نقشهٔ تصاحب تنگهٔ هرمز بود
میکائیل فرزند دوم خانوادهٔ میردورقی بود و در کلاس سوم درس میخواند. مادر از لحظهی پرکشیدن پسرش این طور میگوید: «ساعت ۱۱ و ۳ دقیقه از مدرسه با من تماس گرفتند تا برای آوردن بچه مراجعه کنم. سریع به رانندهٔ سرویسش زنگ زدم. ساعت ۱۱ و ۱۵ دقیقه، قبل از رسیدن سرویس، موشک به مدرسه اصابت کرد. خانههایمان لرزید. نفهمیدم چطور خودم را به مدرسه رساندم و دیدم چه بلایی سرمان آمده است. اجازه ندادند برای پیدا کردن پیکر پسرم جلو بروم. از طرفی نگران پسر دیگرم هم بودم. به رانندهٔ سرویس میکائیل سپردم اگر خبری شد به من زنگ بزند. شتابان رفتم دنبال پسرم در مدرسهٔ دیگر. دختر رانندهٔ سرویس مدرسه به بیمارستان رفت و از همهٔ پیکرها عکس گرفت؛ همان جا تعدادی از پیکرها را شناسایی و به خانوادهها اطلاع داد. به من هم زنگ زد و گفت پیکر میکائیل سالم است و کیف مدرسهاش هم روی دوشش بوده. گویا آوار روی پارهی تنم ریخته و خفه شده است. اما بیشتر دانشآموزان پیکرشان تکهتکه شده بود. بمیرم برای این فرشتههای معصوم!»
مادر در ادامه میگوید: «این همه شهید دادیم و نباید اجازه دهیم با ایران این کار را بکنند. خدا آمریکا و اسرائیل را لعنت کند. از مسئولان و سربازان وطن میخواهیم تا انتقام رهبر و فرزندمان را بگیرند و نگذارند خون این عزیزان پایمال شود. آرام و قرار نداریم تا نابودی این دو رژیم کودککش را ببینیم. آن وقت دیگر داغدار نیستیم. برخی میگویند زیر این مدرسه لانچر موشک بوده؛ همهٔ اینها دروغ است. این حمله فقط برای کشتن فرزندان بیگناه بود. اینجا نزدیک تنگهٔ هرمز است و دشمن با شهادت این فرزندان میخواست نقشهاش را برای تصرف تنگهٔ هرمز نهایی کند. اما کور خوانده است. این سند جنایت آمریکاست که در تاریخ جهان نوشته شده است.»
تحقیق «تا زمانی که لازم باشد»
کوروش، برادر میکائیل، این روزها حال و روز خوبی ندارد. حرف زدن برایش سخت شده. کلماتی که از دهانش بیرون میآید، جای درست نمینشینند. آنها همبازیهای وابستهای به هم بودند. دو تختشان کنار هم بود. شبها برای میکائیل قصه میخواند و جدول ضرب کار میکرد. موشکها اما به این کارها کاری ندارند؛ محاسباتشان را دقیقتر از هر جدول ضربی انجام میدهند و هدف را نشانه میگیرند. همان موشکهایی که حالا وزیر دفاع آمریکا گفته یک افسر تحقیق خارج از این نیرو را برای بررسی این مسئله تعیین کرده که «تا زمانی که لازم باشد» دربارهٔ آن تحقیق کند. او این جمله را زمانی گفت که رسانهها و خبرنگاران متخصص جنگ نشان دادند، بر اساس ویدئویی که خبرگزاری مهر منتشر کرده بود، در روز نهم اسفند یک موشک کروز تهاجمی تاماهاک بر ضلع غربی مدرسه اصابت کرده است. همین موضوع سبب شده از آغاز جنگ تا امروز، هیچ نشست خبری در آمریکا بدون سؤال دربارهٔ مدرسهٔ میناب به پایان نرسد. ترامپ ابتدا ادعا کرد که این موشک را به کشورهای دیگری هم فروختهاند، اما آنطور که نیویورک تایمز و سیانان مینویسند، به جز آمریکا هیچ کشوری از این موشکها ندارد.
نیروی دریایی آمریکا جنگ را با انتشار تصویری از شلیک یک موشک کروز تهاجمی تاماهاک آغاز کرد؛ تصویری که قرار بود نشانهی قدرتنمایی در نخستین ساعات جنگ باشد، اما به یکی از جزئیترین مدارکی تبدیل شد که در پرسشهای خبرنگاران دربارهٔ حمله به مدرسه در میناب به آن استناد میشود. موشکی که طبق اطلاعات رسمی نیروی دریایی آمریکا، قدرت انفجاری معادل ۱۳۶ کیلوگرم TNT دارد و نه نماد افتخار، بلکه محور پرسشها دربارهٔ یکی از مرگبارترین حملات است؛ اگر نقش آمریکا در عامدانه بودن این حمله اثبات شود، میتواند این کشور را با اتهام ارتکاب جنایت جنگی روبهرو کند.
خوابیدن پدربزرگ کنار مزار میکائیل
پدربزرگ میکائیل هر شب کنار مزار نوهاش در بهشت زهرای کوی لور شهرستان اندیمشک میخوابد. او میگوید: «میکائیل از تاریکی میترسید؛ همیشه خودم یا پدر و مادرش کنار او میخوابیدیم. نمیخواهم شبها اینجا تنها باشد...»
پیام کاربر ژاپنی
یک کاربر ژاپنی دربارهٔ تصویر میکائیل میردورقی که در دبستان میناب توسط آمریکا به شهادت رسید، نوشت:
«عینکی که بند دارد تا گم نشود. یک بطری آب با تصویر جوجهتیغی. یک دانشآموز کلاس سومی که بدون شک با عشق زیادی بزرگ شده، هنگام ترک خانه برای مادرش دست تکان میدهد، درست قبل از اینکه زندگی کوتاهش توسط یک کمپین بمباران به رهبری ترامپ و نتانیاهو پایان یابد. این عکسی است که هر بار در چند روز گذشته میبینم، قلبم را میشکند.»
مطالب مرتبط
*یاد و خاطره شهیدان مدرسه میناب گرامی باد
*فیلمها و تصاویر مربوطه را در پایین صفحه (فایل های ضمیمه) ببینید:
منابع
*همشهری آنلاین: میکائیل و راز آخرین عکسش | مامان از من عکس خداحافظی بگیر
با استفاده از هوش مصنوعی بازنویسی شده است.
گفتگوی تلویزیونی مادر میکائیل