پردیس شهید چمران تهران

چند روایت از مدرسه میناب

در صبح روز شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، در نخستین ساعات حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی به کشورمان، مدرسه شهر میناب مورد حمله دشمنان قرار گرفت. دشمن تروریست آمریکایی در این جنایت با شلیک چند موشک باعث شهادت ۱۶۸ دانش‌آموز، آموزگار و اولیای بچه‌ها شد. در ادامه روایتهایی از این رخداد را می‌خوانیم:

 

۱- روایت اول: آریا

*شنبه غیرعادی مدرسه شجره طیبه و رهپویان شهدای خلیج فارس

 آن روز، شنبه نهم اسفند معلم‌ها از حدود ساعت ۱۰ صبح می‌دانستند که این دیگر یک روز عادی نیست. عقربه‌های ساعت به ۱۱ نرسیده بود که تلفن به دست، خروج اضطراری دانش‌آموزان را با تماس به خانواده‌ها آغاز کردند و از آنها خواستند دنبال فرزندانشان بیایند. ساعت ۱۱:۰۵ مادر آریا موضوع را به همسرش اطلاع داد؛ آقای بهادری زمانی با خبر شد که ستون دود را از بالای محدوده مدرسه می‌دید.

 

وقتی پدال گاز را فشار می‌داد با خود زمزمه می‌کرد: «مگر می‌شود مدرسه را بزنند؟ مدرسه نیست. مدرسه نیست. بچه‌ها نمرده‌اند. جیغ زده‌اند، ترسیده‌اند اما نمرده‌اند.» ساعت ۱۱:۱۲ دیگر تلفن معلم آریا، خانم زمانی، از دسترس خارج و در غبار موج دوم حملات ناپدید شده بود. معلمی که با گذشت زمان، هنوز هیچ اثری از پیکر یا دی‌ان‌ای (DNA) او پیدا نشده است.

 

اگرچه حمله اول به سوله‌های اطراف مدرسه، آسیب زیادی به کسبه و ساختمان‌ها نمی‌زند اما صدای حمله دوم که درست به زنگ چهارم بچه‌ها خورده بود تا روستاهای اطراف هم می‌رسد.

 

*امید داشتم آریا را با گردوخاک روی صورتش پیدا کنم

آقای بهادری، پدر آریا کوچولو، معلم پرورشی یک مدرسه دیگر و متولد سال ۱۳۶۸ است. او و همسرش پسر دوساله دیگری به نام ارسلان دارند که از همان روز شنبه، «داداش، داداش» از دهانش نیفتاده است. پدر آریا درباره روز حادثه روایت‌های تلخی دارد. بعد از حرکت به سمت مدرسه و مشاهده ترافیک شدیدی که اطراف آن درست شده بود، ماشین را پارک و شروع به دویدن می‌کند. انگار ریه‌هایش از سینه داشت بیرون می‌زد. بچه‌های بازمانده را از گوشه چشم می‌دید که زخمی و خاک گرفته از محل دور می‌شدند. با این امید می‌دوید که آریا را با گرد و خاک روی صورتش ببیند، بغل کند و با چند جراحت سطحی به بیمارستان ببرد.

 

جمعیت حول مدرسه آنقدر زیاد بود که نیروهای امدادی نمی‌توانستند نزدیک شوند. مردم روی خرابه‌های آن ایستاده بودند و کمک می‌کردند تا آوارهای اولیه را بردارند. پدر آریا می‌گوید:«هرکسی آن بین سعی می‌کرد بچه‌اش را پیدا کند. همه فامیل ما، خواهر و برادرانم آنجا بودند. حتی مردم روستاهای اطراف هم که صدا را شنیده بودند آمدند. هر کسی دنبال گم‌شده‌اش می‌گشت.»

 

جست‌وجو برای خانواده‌ آریا ساعت ۲۳ شب همان شنبه به پایان رسید. عموی پسرک که تمام اجساد را یک‌به‌یک از نظر گذرانده بود، آریا را از روی همان روپوش مدرسه و کفش‌هایی شناخت که صبح با آن‌ها از خانه بیرون رفته بود؛ بدنش سالم بود و ردی از سوختگی نداشت. آریا رویاهای کوچکی داشت؛ عاشق فوتبال بود و در دنیای بازی‌های کامپیوتری، همیشه تیمی را انتخاب می‌کرد که کریستین رونالدو در آن پا به توپ می‌شد.

 

او حتی روز قبل از حادثه، مشق‌هایش را با شتاب نوشته بود تا اجازه پیدا کند همراه پدرش به روستا برود؛ جایی که محبوب‌ترین پناهگاهش بود و پدر قول داده بود شنبه هم مثل همه شب‌های قبل موقع بازگشت از مدرسه، او را برای جام رمضان روستا به آنجا ببرد. به آریا قول داده بودند که ماهی یکی، دو شب در روستا پیش پدربزرگ و مادربزرگش بماند؛ آرزویی که حالا به شکلی تلخ محقق شده و او در همان خاکی که دوست داشت، دفن کرده‌اند.

 

 

۲- روایت دوم: خانم زمانی

راضیه زمانی، متولد سال ۱۳۷۰ و دو سال بود که در این مدرسه، تدریس را شروع کرده بود، در کلاس سوم دبستان پسرانه، با هشت میلیون حقوق و قراردادی یک‌ساله؛ کلاسی که «میکائیل میردورقی» هم آنجا درس می‌خواند و حالا هر دو کشته شده‌اند با این تفاوت که پسر دانش‌آموز در خاک گورستان خوابیده اما از بدن معلم جوانش، راضیه، هیچ اثری پیدا نشده. چند روز پیش به خانواده زمانی گفتند باید آزمایش دی‌ان‌ای (DNA) دهند تا با تکه‌ها و اعضا و جوارحی که مانده مطابقت داده شود. اما محمود زمانی، برادر مرضیه بعید می‌داند که از اعضای باقی‌مانده آزمایشی گرفته شده باشد؛ چون همین دیروز (روز قبل از انجام مصاحبه، ۲۱ اسفند) این اعضا را در نزدیک به ۵۰ کاور، یک‌جا خاک کردند. آن‌طور که او به «شرق» می‌گوید، این اعضا دو هفته نگهداری شده بود، در حال فاسد‌شدن بودند و به همین دلیل همه را یک‌جا خاک کردند. خلاف گفته مسئولان پزشکی قانونی، هنوز از خانواده زمانی آزمایشی نگرفته‌اند. آنها به یک تکه از ران پایی که باقی مانده بود مشکوک بودند که شاید پای راضیه باشد. آن تکه را هم به پزشکی قانونی بندرعباس فرستادند اما متخصصان آن گفتند این تکه از ران احتمالا متعلق به یک پسربچه در سن ششم ابتدایی است و پای راضیه نیست. خانواده و امدادگران از ساعت، النگوها و گردنبند راضیه هم نشانی پیدا نکردند و در نهایت جست‌وجو تمام شد.

 

محمود می‌گوید گویا نام مدرسه پسرانه در آموزش و پرورش ثبت نبوده و به اسم همان مدرسه شجره طیبه دخترانه شناخته می‌شود، اما بیشتر کشته‌شدگان از مدرسه پسرانه بوده‌اند. مسئولان آموزش و پرورش میناب به آنها گفته‌اند از ثبت این مدرسه پسرانه خبر نداشته و وابسته به شیراز بوده است. «یک دکل مخابراتی بالای مدرسه بود و اولیا بارها گفته بودند که این دکل را از اینجا بردارید. همان روز هم دو راکت به فاصله شش ثانیه به این دکل اصابت کرد. مدرسه دو قسمت داشته و قسمتی از آن هم سالم مانده و دو معلم توانسته بودند از همان قسمت خارج شوند و سالم ماندند».

محمود زمانی، روز حادثه در میناب نبود. خانواده‌اش از همان اول که خبر را شنیدند به آنجا رفتند و می‌گویند در آواربرداری هم بی‌نظمی وجود داشته. اول بیشتر نیروهای مردمی بودند و بعد هلال‌احمر برای تجسس به مردم ملحق شدند. اعضای خانواده هم بین مردم ایستاده بودند و دیدند که همان ساعت اول چند نفری که زنده مانده بودند از زیر آوار درآمدند؛ از جمله دو دانش‌آموز کلاس راضیه که به دلیل پرتاب‌شدن به زیر میز بر اثر موج انفجار سالم مانده بودند. آن دو دانش‌آموز به خانواده زمانی گفتند که او پس از مطلع‌شدن از آغاز جنگ، به آنها گفته در کلاس بنشینند تا برود دفتر و برگردد، اما به محض خروج از در، اولین انفجار از راه می‌رسد. حالا دانش‌آموزان زنده مانده و خانواده زمانی نمی‌دانند او دقیقا زمان انفجار کجا بوده است: «کیفش کاملا سالم مانده و همان ساعات اولیه به ما تحویل دادند اما از خودش هیچ چیزی پیدا نشد‌.»

 

راضیه هفت‌ساله بود که پدرش را از دست داد و با یکی دیگر از خواهرانش و مادرش زندگی می‌کرد. آنها اهل میناب، چهار برادر و سه خواهرند. او بعد از آنکه در رشته مهندسی آبادانی روستاها لیسانس گرفت و نتوانست کاری مرتبط پیدا کند، در رشته علوم تربیتی درس خواند و معلم شد. راضیه تا همین پارسال، سه میلیون تومان حقوق می‌گرفت و امسال حقوقش ماهانه به هشت میلیون تومان رسیده بود و همه اینها بدون بیمه و مزایا. برادرش می‌گوید او خیلی مقید به درس‌دادن و آدم خلاقی بود. والدین بچه‌ها از او خیلی راضی بودند و دانش‌آموزانش خیلی دوستش داشتند. مادر راضیه دو هفته است که چشم به در، نه چیزی می‌تواند بخورد و نه درست بخوابد: «ما هم دیگر مجبور شدیم یک مقبره را به صورت نمادین در کنار دیگر همکارانش در نظر بگیریم. به بنیاد شهید هم اعلام کردیم که اگر می‌خواهند روی سنگ قبرش چیزی بنویسند، بنویسند جاویدالاثر‌«.

 

البته حدود یک ماه بعد پیکر این آموزگار شهید شناسایی شد.

 

 

۳- روایت سوم: سلما و اسرا

سلما و اسرا ذاکری، دو نفر از دانش‌آموزان دختر مدرسه شجره طیبه میناب بودند. مختار ذاکری و راضیه شهسواری، مادر و پدر آنها، اهل میناب‌اند، قبل از نهم اسفند، دو دختر و یک پسر داشتند و خانه‌شان پنج دقیقه با مدرسه فاصله دارد؛ خانه‌ای در محله زهوکی. سلما کلاس اول بود و اسرا کلاس چهارم. مختار ذاکری، ۳۹ساله که عضو هیئت علمی دانشگاه فرهنگیان است، آن روز در خانه مشغول تدریس آنلاین به دانشجویانش بود. او قبل از تدریس و سر صبح، طبق روال هر روز، سلما و اسرا را به مدرسه برده و به خانه برگشته بود. تا اینکه حوالی ساعت ۱۰:۳۰، از مدرسه زنگ زدند و گفتند بیایید دنبال بچه که «جنگ از راه رسیده است.» مختار و راضیه تا بیایند سوار ماشین شوند، زمین زیر پای‌شان لرزید و وقتی راه افتادند، صدای دومین انفجار را شنیدند. رد دود را که می‌گرفتی، دقیق می‌رسید به مدرسه دخترها. «مدرسه را زده‌اند؟ نه امکان ندارد. اتفاق دیگری افتاده». شهر روی هوا بود؛ پر از شتاب و پریشانی‌ای که بعد از موشک‌باران، آدم‌ها را دچار می‌کند. زوج جوان تا به مدرسه رسیدند، فهمیدند که کار تمام شده است. آنها می‌دانستند که آنجا قبلا پایگاه نظامی بوده اما فکرش را نمی‌کردند، مدرسه هم دیگر برای بچه‌های‌شان امن نباشد. مختار ذاکری مثل بقیه خانواده‌ها می‌گوید دانش‌آموزان دختر همه برای پناه‌گرفتن رفته بودند نمازخانه و موشک به نمازخانه خورده بود. او معتقد است شاید اگر آنها در کلاس می‌ماندند، نصف‌شان زنده بودند. مختار و راضیه همان‌جا، روبه‌روی مدرسه فهمیدند معلم اسرا هم کشته شده، خانم «بصارده».

 

«این ماجرا سه شبانه‌روز طول کشید تا آواربرداری انجام و اجساد شناسایی شدند. یکی از بچه‌ها را همان شب شناسایی کردم و یکی را روز بعدش در سردخانه. اسرا را شب اول شناسایی کردم، در بیمارستان. سلما را فردایش. اول عکس‌های‌شان را در مانیتور نشان دادند. عکس‌ها را با هم گذاشته بودند ولی عکس سلما را بد گرفته بودند و نتوانستم تشخیص دهم، بنابراین او را حضوری شناسایی کردم».

 

دخترها به فاصله کمی در سردخانه دراز کشیده بودند. یکی شماره ۶۲ بود و یکی ۷۰. در گواهی فوت هر دو، علت مرگ را نوشتند: ««ضربه به سر». مختار وقتی می‌خواهد از وضعیت بدن دخترهایش بگوید، از کلمه «خدا را شکر» استفاده می‌کند که بدن‌شان متلاشی نشده بود. «ولی بدن ۹۰ درصد بچه‌ها از بین رفته بود». مختار آخرین لحظات را این‌طور به یاد می‌آورد: «دختر کوچکم به دختر بزرگم حسودی می‌کرد و برای همین لج می‌کرد و وقتی آنها را به مدرسه می‌رساندم، با من خداحافظی نمی‌کرد اما روز آخر که او را رساندم، برای اولین و آخرین بار به من دست داد و خداحافظی کرد».

مختار و راضیه یک پسر دیگر هم دارند که کلاس ششم ابتدایی است و در مدرسه «الگوی صالح» میناب درس می‌خواند. «می‌خواستم او را هم به مدرسه شجره طیبه ببرم اما خدا را شکر مدیر مدرسه اجازه نداد».

 

حالا آواربرداری تمام شده و اسرا و سلما در قبرستان اسلام‌آباد زهوکی میناب، کنار سه دانش‌آموز شهید دیگر دفن شده‌اند اما مختار هنوز نتوانسته بار دیگر به منطقه مدرسه سر بزند. از نظرش آنجا یک قتلگاه است و هیچ پدری نمی‌تواند به‌راحتی به قتلگاه فرزندانش برود. او حالا میناب را مصیبت‌زده می‌بیند. «اینجا هیچ وقت جنگ را ندیده بود. حتی در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق. اولین بار است اینجا جنگ می‌شود. حتی مغول به اینجا حمله نکرده بود. فقط قبل از شاه عباس، پرتغالی‌ها به میناب حمله کرده بودند».

 

بیشتر دانش‌آموزان کشته‌شده در بهشت زهرای میناب و عده‌ای هم در روستاهای اطراف دفن شدند. مردم شهر می‌گویند تا به‌ حال میناب را این‌طور سراسر عزا و ماتم گرفته و ناامید ندیده بودند. از ورودی میناب که وارد شوید، هر کوچه و محله چندین بنر و عکس از کشته‌شدگان دارد. هر بخش، روستا و محله‌ای یک تا چهار نفر کشته دارد. حمید، یکی از ساکنان میناب، از «فاجعه‌» حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه میناب سخن می‌گوید. چند دانش‌آموز کشته‌شده، فرزند اقوام یا دوستانش بودند؛ بچه‌هایی که بین هفت تا ۱۱ سال داشتند: «پدر حنانه ذاکری‌خواه، دوستم است. در این انفجار، همسرش، حنانه و یکی دیگر از اقوامش که هفت‌ساله بود، جان خود را از دست دادند. همسر او زودتر از خودش به مدرسه رسید و همان لحظه موشک دوم اصابت کرد و کشته شد. خود دوستم هم که به فاصله بسیار کمی به مدرسه رسید، صحنه انفجار را به چشم دید و خودش هم دچار علائم موج‌گرفتگی شد. یکی دیگر از دوستانم هم دو فرزندش را در این حادثه از دست داد».

حمید می‌گوید که والدین کشته‌شده در این حادثه به دلیل انفجار دوم در دبستان حضور داشتند: «انفجار اول ساعت ۱۰ صبح به نزدیکی مدرسه اصابت کرد. معلمان برای اینکه اتفاقی برای دانش‌آموزان نیفتد، همه بچه‌ها را به سالن نمازخانه بردند و با خانواده‌ها تماس گرفتند و گفتند دنبال بچه‌های‌شان بیایند اما موشک دوم دقیقا به نمازخانه مدرسه اصابت کرد. عده‌ای از والدین که شغل آزاد داشتند، رفتند و سریع فرزندان‌شان را بردند، اما عده‌ای دیگر به محض رسیدن به مدرسه در انفجار دوم کشته شدند». از خواهرزاده دوست حمید هیچ باقی نمانده، جز یک لنگه کفش. هیچ پیکری از او نتوانستند پیدا کنند: «همین دوستم برادرزاده‌اش، رها زارعی، را هم در این انفجار از دست داد».

 

۴- روایت چهارم: علیرضا و زهرا

- آنها را چطور پیدا کردید؟

یک نفرشان پا نداشت

یدالله شهرجو، معلم اهل میناب که امسال را در مدارس بندرعباس درس می‌داد و فاصله صد کیلومتری این شهر و میناب را روزانه طی می‌کرد، هنوز بعد از اخطار تخلیه مدرسه، کامل بیرون نیامده بود که خبر هولناک را شنید: «میناب را زده‌اند. یک مدرسه را زده‌اند». یدالله در معروف‌ترین مدرسه شهر، دو عزیز داشت: «علیرضا شهرجو»، هفت‌ساله و دانش‌آموز کلاس اول که برادرزاده‌اش بود و «زهرا اصغری‌فر»، هشت‌ساله و دانش‌آموز کلاس دوم، دختر خواهرزاده‌اش.

 

یدالله خبر را ساعت ۱۰:۳۰ صبح وقتی از مدرسه خارج شد و در ترافیک گیر افتاد، شنید. همان موقع همسرش زنگ زد و گفت صدای خیلی وحشتناکی از نزدیک خانه آمده؛ از سمت مدرسه که خانه آنها در شهرک المهدی که شهرک فرهنگیان است، یک کیلومتر با آن فاصله دارد. یدالله وقتی با همسر برادرش تماس گرفت، جز گریه، حرفی نشنید. علیرضا زیر آوار بود. آنها آنجا بودند، همه اقوام و فامیل تا شاید بتوانند کاری کنند. که نتوانستند. زهرا و علیرضا همان‌جا جانشان را از دست داده بودند.

«وقتی وارد شهر شدم، دیدم حالت شهر دیگر آن چهره طبیعی را ندارد. در مردم عجله و شتاب عجیبی بود. سمت بیمارستان هم همین‌طور. ورودی محله ما را هم بسته بودند. از یک راه فرعی وارد محله شدم. در مسیر نتوانستم ‌از برادرزاده و دختر خواهرزاده‌ام اطلاعی بگیرم و وقتی رسیدم فهمیدم آنها هم آنجا بوده‌اند و متأسفانه هیچ‌کدام زنده بیرون نیامدند. من آن روز نتوانستم به مدرسه بروم، چون روحیه‌ام شکننده است. حتی الان هم نمی‌توانم بروم آنجا را ببینم‌».

 

آن روز زهرا زودتر پیدا شد. او در زمان انفجار در حیاط بوده و موج انفجار پرتش کرده و گوش‌هایش را ترکانده بود، اما بدنش مجروح نبود و فقط خراشی کوچک بالای ابرو داشت. آنها که جسدها را دیده‌اند اما می‌گویند حتی کسانی که بدنشان از هم نپاشیده بود نیز حرارت، پوست بدنشان را برده بود و آنهایی که از داخل به بیرون پرتاب شده بودند، تکه‌تکه شده و از بدن‌هایشان قطعه‌های کوچکی به اطراف ریخته یا به دیوارها چسبیده بود و همه اینها همراه با بویی عجیب که تا چند روز پس از حادثه به مشام می‌رسید؛ ترکیبی از بوی خون و بدن‌های مانده زیر آوار.

مردم شهرهای کوچک مثل شهرهای بزرگ نیستند که وقت‌های حوادث بزرگ، تجربه داشته باشند. میناب هم اصلا تجربه این‌طور حوادث را نداشت و برای همین اهالی می‌گویند این اتفاق همراه شد با ازدحام خیلی زیاد که کار را سخت می‌کرد. همین هم شد که علیرضا برادرزاده یدالله دیر پیدا شد. تا بعدازظهر یکشنبه اثری از او نبود و در نهایت، خانواده کار سخت را انتخاب کرد؛ اینکه مادرش را ببرند در سردخانه تا بین اجساد دنبال پسرش بگردد. میناب یک بیمارستان به نام «حضرت ابالفضل» دارد با سردخانه‌ای با ظرفیت نهایت ۳۰ نفر. به همین دلیل هم بود که یکی از خَیران شهر، سالن بزرگ سردخانه‌ ماهی و میگویی را که به‌تازگی خریده و هنوز راه‌اندازی نکرده بود، در اختیار خانواده‌ها گذاشت. همان‌جا مادر علیرضا دنبالش گشت اما دو جسد اولی را که دید، نتوانست طاقت بیاورد و آمد بیرون. روز‌ به دوشنبه رسید و این در حالی بود که گفته بودند سه‌شنبه تشییع است. در نهایت از بین اعضای فامیل، یک نفر که «دل بزرگ‌تری» داشت و صورت علیرضا را هم می‌شناخت، وارد سردخانه شد و ظهر دوشنبه گفت بین دو نفر شک دارد و چون صورت‌ها مخدوش است، نمی‌تواند درست تشخیص دهد. باز هم کار سخت از راه رسید؛ یک بار دیگر مادر علیرضا رفت تا بین آن دو کودک، عزیز کوچکش را پیدا کند. صورت آنها را با سِرم شستند اما چون چند روز گذشته بود، صورت علیرضا متورم بود؛ در نهایت، مادر از روی لباس ورزشی و جوراب و نشانه‌هایی که مادرها از آن سر در‌می‌آورند، او را شناسایی کرد و دکتر پزشکی قانونی هم تأیید کرد. بدن علیرضا چندان سالم نبود؛ یک پایش اصلا نبود و بقیه بدن هم خیلی آسیب دیده بود.

 

حالا یدالله و اهالی میناب می‌گویند بیشترین حسرتی که در خانواده‌ها و به‌ویژه بر دل مادرها مانده، یکی این است که چرا زودتر دنبال بچه‌هایشان نرفته‌اند و یکی اینکه چرا همه‌جا می‌گویند مدرسه دخترانه بوده است، در حالی که تعداد شهدای پسر بیشتر است. مادر علیرضا هم همین حسرت را دارد. او یک پسر دیگر هم دارد که کلاس ششم است و آن روز دندان‌درد می‌گیرد و به مدرسه نمی‌رود. علیرضا هم می‌گوید من هم نروم اما مادرش اجازه نمی‌دهد و همین بزرگ‌ترین پشیمانی زندگی او است: «کاش به حرفش گوش کرده بودم‌».

 

از کلاس علیرضا شش نفر کشته شدند و ۱۱ نفر زنده ماندند؛ چون از کلاس مجازی استفاده کرده بودند. یکی از مادرها به مادر علیرضا گفته آن روز توانسته برود و بچه‌اش را تحویل بگیرد؛ گویی او آخرین نفری بوده که آنها را دیده و حالا می‌گوید که همه بچه‌ها کیف‌ها و ظرف آبشان را جمع کرده و جلوی کلاسشان جمع شده بودند و معلم دم در کلاس ایستاده بود و یکی‌یکی بچه‌ها را تحویل می‌داد.

 

حالا غیر از آنها که به روستاها یا شهرهای دیگر منتقل شدند، بقیه بچه‌ها کنار هم در قطعه‌ای کنار بهشت زهرا میناب دفن شده‌اند و اهالی و خانواده‌ها می‌گویند عکس هوایی که همان روزها از این قطعه منتشر شده و بعضی آن را ساخته هوش مصنوعی می‌دانستند، کاملا صحت دارد.

 

یدالله شهرجو نیز مثل بقیه خانواده‌ها می‌گوید این مدرسه از اوایل دهه ۹۰ راه افتاد. آن زمان او معاون اداره آموزش و پرورش میناب بود و از نزدیک تحولات آموزشی شهر را می‌شناخت: «آن زمان یک‌سری از مدارس از بندرعباس برای مدارس نیروی دریایی سپاه مجوز می‌گرفتند؛ در ساحلی از جاسک تا میناب. مدرسه شجره طیبه هم یکی از مدارس غیرانتفاعی بود که مجوز آن توسط نیروی دریایی سپاه گرفته شد و اوایل مخصوص خانواده‌های سپاه بود، ولی بعدها مدرسه‌ای عمومی شد و حداقل ممکن‌ دانش‌آموزانی بودند که پدرشان نظامی است. بیشتر از یک دهه است که آنجا مکان نظامی نیست و متروکه شده. من هر روز از آنجا رد می‌شوم و ندیده بودم که نیروها بروند و بیایند‌». چند روز پس از حمله به مدرسه شجره طیبه، چند رسانه آمریکایی، از‌جمله نیویورک تایمز، نوشتند که این حمله، نتیجه استفاده از داده‌های قدیمی ارائه‌شده توسط آژانس اطلاعات دفاعی ایالات متحده بوده است. صحبت‌های اهالی میناب در گفت‌وگو با «شرق» هم گزارش رسانه‌های خارجی را تأیید می‌کند.

 

ساکنان میناب مثل یدالله شهرجو می‌گویند از همه قشر در مدرسه شجره طیبه درس می‌خواندند؛ از کارمند تا کارگر و معلم. برادر یدالله و پدر علیرضا کارگر نقاش ساختمان است و خواهرزاده‌اش، پدر زهرا، یک مغازه کوچک در میناب دارد؛ هر دو با درآمدی کم که حالا بخشی از آن مثل بقیه خانواده‌های قربانیان بمباران مدرسه‌، تا همیشه صرف مراسم‌ها و خیرات آنها خواهد شد.

 

 

۴- روایت پنجم: زهرا و زینب

*زهرای ۸ساله‌ام را بعد از دیدن ۱۵۰ پیکر پیدا کردم

یکی از خانواده‌های مینابی ۲ فرزند دختر دانش‌آموز خود را در بمباران مدرسه از دست داده‌اند؛ برای مصاحبه با پدر تماس می‌گیرم؛ بعد از چندین بوق طولانی پدر تلفن را جواب می‌دهد؛ صدایش آرام است اما دلتنگی از بین واژه‌ به واژه حرفهایش داد می‌زند.

دلتنگی برای دخترک‌های کوچک و خنده‌رویش که صبح آخرین روز خودش آن‌ها را به مدرسه رسانده و در طول مسیر کلی با هم بگو بخند کرده و قرار گذاشته بودند با هم به خانه برگردند.

به خانه‌ای که حالا قاب‌عکس‌هایی با روبان مشکی روی دیوارهایش نشسته‌ و از خنده دختران اما دیگر خبری نیست و به جایش چشم‌ به راهیِ مادر آنجا جا خوش کرده است.

 

اسحق بهرامی، پدر دو تن از دانش‌آموزان دختر میناب است که طی جنایت دشمن در بمباران مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسیدند.

 

پدر این دو دانش‌آموز به خبرآنلاین می‌گوید: من و همسرم ۳ دختر داریم که دختر بزرگم کلاس دهم است؛ زینب کلاس ششم و زهرا هم کلاس دوم دبستان بود.

 

*حکایت آخرین روزی که زهرا و زینب راهی مدرسه شدند

صبح روز حادثه طبق روال معمول هر روزه خودم بچه‌ها را به مدرسه رساندم؛ زینب به سن تکلیف رسیده و روزه بود و آن روز زودتر از زهرا لباسش را پوشید و در ماشین منتظر ما بود. در فاصله کوتاه خانه تا مدرسه بچه‌ها قرآن حفظ می‌کردند و آن روز هم زینب و زهرا آیه‌هایی را که حفظ کرده بودند را برای من خواندند؛ زهرا آن روز سوره تکاثر را برایم خواند.

به مدرسه که رسیدیم بچه‌ها را پیاده کردم و خودم به اداره رفتم. حدود ساعت ۱۱ بود که همسرم تماس گرفت و گفت از مدرسه تماس گرفتند و گفتند بیایید دنبال بچه‌ها.

سوییچ را برداشتم که به سمت پارکینگ بروم و در همین فاصله صدای انفجار آمد و خودم دیدم که موشک به مدرسه خورد و بعد هم موشکهای دوم و سوم که ۲ تای آن روی مدرسه خورد. دعا می‌کردم بچه‌ها قبل از موشک‌باران از مدرسه بیرون آمده باشند اما این اتفاق نیفتاده بود. 

 

*پیکر خیلی از بچه‌ها تکه تکه شده بود و کاری از دستمان برنمی‌آمد

من جزو اولین نفراتی بودم که به مدرسه رسیدم و صحنه‌های خیلی دلخراشی دیدم که خیلی قابل بیان نیست. خیلی از بچه‌ها تکه تکه شده و زیرآوار بودند.

وقتی به مدرسه رسیدم فقط آوار بود و چیزی از مدرسه باقی نمانده بود؛ فاجعه خیلی سختی بود؛ همه اولیا آمده بودند؛ خیلی از شهروندان هم برای کمک خود را به آنجا رسانده بودند؛ خیلی فاجعه‌بار بود و قابل توصیف نیست.

 

با تعدادی از اولیا تلاش می‌کردیم که آوار را از روی بچه‌ها کنار بزنیم اما کاری از دستمان برنمی‌آمد و بعد تعداد زیادی بیل و لودر را که آوردند کار آواربرداری را شروع کردند و امدادگران یکی یکی اجساد را از زیرآوار بیرون کشیدند؛ چشم از امدادگران برنداشتم تا شاید زهرا و زینب را هم بیرون بیاورند و دوباره آن‌ها را در آغوش بگیرم.

 

چند نفر از دانش‌آموزان که با معلم خود زنده اما زخمی بودند، را با کمک چند نفر از دیگر اولیا پایین آوردیم.

 

وقتی به مدرسه رسیدم با آن وضعیتی که دیدم، می‌دانستم که بچه‌ها شهید شده‌اند؛ بعد از آن دلگرمی‌ام این بود که رهبری پیامی بدهند و بعد از آنکه روز بعد حادثه مدرسه، خبر شهادت رهبری را شنیدم، خیلی برایم سخت‌تر از شهادت بچه‌هایم بود. 

 

آنجا کار خاصی از کسی برنمی‌آمد و نیروهای امدادی مشغول بودند؛ بعد از آواربرداری آمبولانس‌ها پیکر بچه‌ها را به بیمارستان می‌بردند من هم به بیمارستان رفتم و تمام بخش‌ها را گشتم ولی بچه‌های من بین مجروحین نبودند؛ هر آمبولانسی که می‌آمد برای شناسایی می‌دویدم.

 

*جزئیات شناسایی پیکر زهرا و زینب توسط پدر

دوست زینب به مادرش زنگ زده و گفته بود که با زینب با هم به حیاط مدرسه آمده‌اند و من زینب را دیدم و ما احتمال دادیم زینب کلا از مدرسه خارج شده باشد اما بعدا متوجه شدیم وقتی دخترمان زینب به حیاط آمده، با وقوع انفجار دوم، آوار روی سرش آمده و جمجمه‌اش آسیب‌دیده بود. وقتی هم پیکرش را دیدم جمجمه خونریزی داشت. در همان ساعات اولیه که پیکرها را آوردند پیکر دخترم زینب را بین ۲۰ پیکر اولی که از بچه‌ها در کاور بود شناسایی کردم اما پیکر دخترم زهرا را روز بعدش حدود ساعت ۷:۳۰ صبح پیدا کردم.

سخت‌تر و دردناک‌تر از وضعیتی که در مدرسه حاکم بود، شرایطی بود که در بیمارستان وجود داشت؛ وقتی نماز صبحم را در بیمارستان خواندم، گفتم خدایا کمک کن نشانه‌ای از دخترمان  زهرا پیدا کنم و به مادرش نشان بدهم که دست خالی پیش او نروم؛ بعد به سمت آمبولانسی که پیکرها را می‌آوردند رفتم البته دیگر پیکری نبود و فقط اندام بود؛  یکدفعه صدا زدند "زهرا بهرامی" ؛ بین بهت و امید به سلامت زهرا بودم؛ با همه توانم به سمت آمبولانس دویدم؛ اما دیدم که پیکر بی‌جان زهرا به همراه کیف و وسایل مدرسه‌اش کنار هم بودند؛ آن روز زهرا ریاضی داشت و چینه‌هایش را هم کنار دیگر وسایلش در کاور کنار پیکرش آورده بودند.

تا به پیکر زهرا برسم بیشتر از ۱۵۰ جنازه را یکی یکی دیدم تا در نهایت به دخترم رسیدم. صورت و پیکرش تقریبا سالم بود. بعضی از این جنازه‌ها فقط اندام بود و پیکری نبود؛ یک تکه از بدن بود؛ دست بود؛ پا بود؛ دیدن این صحنه‌ها خیلی برایم سخت بود.

 

*این جنایت نباید بی‌تقاص بماند؛ مسئولان پیگیری کنند

از مسئولین می‌خواهم پیگیر باشند؛ این جنایت نباید بی‌تقاص بماند؛ البته که خود خدا جبران کننده است و ما مطمئنیم که این اتفاق می‌افتد. 

جای خالی بچه‌ها برای ما و مخصوصا برای مادرشان خیلی سخت است ولی ما خودمان را با یادآوری مصائب اهل بیت آرام می‌کنیم. البته به همسرم می‌گویم ما این بچه‌ها را از دست نداده‌ایم و با شهادت، دوباره آن‌ها را به دست آوردیم.

 

ماکان؛ دانش‌آموزی که جاودانه شد

ماکان نصیری، دانش‌آموز کلاس اول و آخرین فرزند خانوادهٔ نصیری بود. صبح روز حادثه، مادرش لباس‌های شسته و اتوکشیده را به تنش کرد. او که عادت نداشت صبحانه را در خانه بخورد، آن روز با اشتیاق چند لقمه نان خورد و تکه‌ای نیز برای مدرسه برداشت. همراه برادر بزرگ‌ترش راهی مدرسه شد، بی‌خبر از اینکه سایهٔ کوچکش برای همیشه از خانه بیرون می‌رود.

 

پس از فاجعه، پیکر همهٔ قربانیان شناسایی شد جز یک نفر: ماکان. پدرش، سیروس نصیری، ۴۵ روز میان سردخانه و خانه سرگردان ماند، تا اینکه جواب آزمایش DNA هم منفی اعلام شد. از ماکان، تنها یک لنگه کفش کرم‌رنگ و یک پولیور آبی مچاله‌شده به جا مانده بود. این یادگاری‌ها اکنون در صندوقی شیشه‌ای در مسجد مهدیهٔ محلهٔ اسلام‌آباد میناب، کنار عکس هم‌کلاسی‌های شهیدش، نگهداری می‌شود.

 

مادر ماکان، که شاید دلش تاب دیدن تکه‌پاره‌های پسرش را نداشت، امروز با چشمانی منتظر می‌گوید: «شاید خدا خواست پسر من مفقود بماند.» ماکان نصیری، اگرچه پیکرش هرگز به خاک سپرده نشد، اما نام و قصهٔ پر فراقش جاودانه در حافظهٔ یک ملت ماندگار شد.

 

مطالب مرتبط

*یاد و خاطره شهیدان مدرسه میناب گرامی باد

*یاد و خاطره کودک شهید میکائیل میردورقی گرامی باد

 

منابع

*گفت‌وگوی «شرق» با خانواده‌های معلمان و دانش‌آموزان شهید و مفقودی‌های مدرسه شجره طیبه میناب، دو هفته پس از بمباران توسط آمریکا؛ ۹۰ درصد پیکرها به سختی شناسایی شدند

*خبرآنلاین گزارش می‌دهد: چند روایت از روز تلخ مدرسه میناب/«بوی خون جمعی را شنیده‌ای؟»/امید داشتم آریا را با گردوخاک روی صورتش پیدا کنم/خانواده‌ها به امدادگران التماس می‌کردند

*خبرآنلاین گزارش می‌دهد: روایت پدر دو دانش‌آموز مینابی از آخرین لحظات زندگی‌شان قبل از بمباران مدرسه/ زهرای ۸ساله‌ام را بعد از دیدن ۱۵۰ پیکر پیدا کردم