[[{"content_id":283471,"content_number":0,"portal_id":4,"lang_id":"fa","content_title":"این روایت واقعی است؛\r\n\r\nروایتِ دانشجومعلم دانشگاه فرهنگیان از حملات رژیم آدم کش صهیونیستی و شهید شدن برخی از نزدیکانش","content_rtitr":"","content_short_title":"","content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"برایتان از سرگذشتم می&zwnj;گویم&hellip; ۱۲روز بود اما به اندازهٔ ۱۲ماه سپری شد&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nساعت ۳ونیم صبح صدای انفجار به گوش رسید&hellip; درجا از خواب بیدار شدیم و نماز صبح خواندم، داشتم لوازم برمی&zwnj;داشتم از خانه بیرون زدم که صدای انفجار آمد و دیگر چیزی نفهمیدم&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;در بیمارستان چشم باز کردم اطرافم پر از زخمی و من بی&zwnj;خبر از بقیه&hellip; شرایط خودم هم دست کم از بقیه نداشت&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;بدن پر از زخم و&hellip; خبر شهادت سرداران عزیزمان را که فهمیدم بی&zwnj;قرار تر شدم&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nهیچ وسیلهٔ ارتباطی ای نداشتم تا از خانواده و اطرافیانم خبر بگیرم&hellip; این سخت&zwnj;ترین بخش ماجرا بود&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبعد از یک روز از بیمارستان که ترخیص شدم من رو به خانهٔ یکی از اقوام در تهران فرستادن نصف روز گذشت، دیدم که یه چیزی داره میاد سمت مون و تا اومدم بگم&hellip; و باااااز صدای انفجاااااار و دودی که جلوی چشمام رو گرفت، خودم توی چارچوب در پناه گرفتم اما بقیه&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمن امدادگر هم بودم اما وضعیت کمر و گردن و دستم، من رو محدود کرده بود و مانعم می&zwnj;شد&hellip; جلوی چشمم افراد داشتن بال بال میزدن&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;اینجا دیگه نسبت خانوادگی مهم نبود همه شون آدمایی بودن که هرکدوم برای کسانی عزیز بودن، منتظر رسیدن اورژانس و هلال احمر بودم، گوشام از موج اون صدا ممتد سووووت می&zwnj;کشید&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;با خودم می&zwnj;گفتم به آوار دست بزنم، ممکنه بدتر آسیب بزنم بهشون، باید صبر کنم آوار بردارها بیان، اما میتونم باهاشون حرف بزنم و بهشون اطمینان بدم که حواسم هست که اینجان و زود کمک میاد و&hellip; صدام می&zwnj;لرزید و اشک از چشمام جاری بود&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;به سختی در کمد دیواری روباز کردم و آوار جلوش رو زدم کنار و از توش چندتا روسری برداشتم برا خانم&zwnj;هایی که زیر آوار مونده بودن که معذب نشن، آخه خودم میدونستم چه حسی داره&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;بعدش نبض چندنفری رو گرفتم که دونفر بیهوش بودن و کاری از دستم برنمیومد&hellip; سه نفر شرایطشون نسبتاً نرمال بود اما دوتاشون شرایط خوبی نداشتن&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nموندم کنارشونو باهاشون حرف می&zwnj;زدم که بیهوش نشن و بشه نجاتشون داد، اما دیگه نتونستم شرایط بقیه رو چک کنم&hellip; فقط براشون تو دلم حمد میخوندم&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nزمان نمی&zwnj;گذشت&hellip; انگار هر ثانیه به اندازهٔ چند روز طول می&zwnj;کشید&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;به سختی از آوارها بیرون اومدم، به یه سری از افراد رسیدگی کردن اما آوارها زیاد بودن و تا اومدن به زیرش برسن بتونن جنازه&zwnj;های شهدا رو خارج کنن یک هفته طول کشید&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;آقا حامد شوهرعمه م اونجا شهید شدن&hellip; پدر ۲ پسر&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاما ما رو دو روز بعد از انفجار به شهر دیگه ای پیش بقیهٔ فامیل منتقل کردن و بعد از چند روز خبر آواربرداری و گرفتن DNA و&hellip; رو دادن.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;ما اومدیم به جایی که زادگاهمون بود&hellip; شهر شهیدپرور&hellip; بارها اونجا اومده بودم اما اینبار حس غریبی داشت&hellip; غرور و شعف توأم با حزن و اندوه&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاینجا هم پر از انفجاااار بود&hellip; و منی که هنوز تو شوک انفجارهای قبل بودم&hellip; دوتا عزیز دیگه هم اینجا از دست دادیم&hellip; همه شون جوان بودن و سِنی نداشتن&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nآقا حسین پسر خاله م که تازه همسرش سه&zwnj;ماهه باردار بود، تازه قرار بود چندماه دیگه بابا بشه و بچه ش رو بغل بگیره&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nخاله م خیلییییی بی&zwnj;قراری می&zwnj;کرد&hellip; چون تازه دوهفته قبلش بابابزرگم فوت کرده بود و طاقت یک داغ دیگه رو نداشت&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nآقا سید محسن شوهر دخترخاله م&hellip; بابای ۴تا پسر قد و نیم قد&hellip; یکی ۹ساله&hellip; یکی ۷ساله&hellip; یکی ۴ساله&hellip; و اون یکی هم ۱سال و نیم ش بود&hellip; هنوز شیرخوار بود.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nسید حسین پسر سومش سر سفره گفت من به بابا زنگ می&zwnj;زنم اگه جواب داد که میاد، اگه جواب نداد یعنی شهید شده&hellip; الهی بگردم برا بچهههه\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nخیلییییی صحنه&zwnj;های سختی بود&hellip; روز تشییع خیابان&zwnj;ها و گلزار شهدا پر از آدم شده بود، شلووووغ &hellip; هنووووز باورمون نمی&zwnj;شد&hellip; خوشحال بودیم که عاقبت بخیر شدن و شهید شدن، الحق که لیاقتشون شهادت بود از بسکه مردان خوب خدا بودند. اما فقدانشون بود که اذیت کننده بود و باعث ناراحتی و بی&zwnj;قراری شده بود.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبعد از تشییع آقا حسین و سید محسن خبر دادن که بازم خونه مون رو زدن و همه چیز پودر شده&hellip;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبعدش هم اعلام کردن که برای تحویل پیکرآقا حامد باید برن تهران و بیارنشون اینجا برای تشییع&hellip; از اون روز، ۹ روز گذشته بود&hellip; شب وداع با پیکرش فرا رسید&hellip; مهدی رعنائی اومد خوند براش، حسین پسر کوچیکهٔ آقا حامد از دیدنش خوشحال شد و گفت مهدی رعنائی برام پارتی بازی کرده و گفته ماهی یه بار میاد اینجا و تو روضه هامون میخونه\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nحسین ناراحت بود که دیگه باباش نمیتونه تو تهران ببرتش روضه&zwnj;های حسین طاهری اما به لطف خدا مهدی رعنائی جایگزینش شد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nتشییع پیکر آقا حامد ۳تیرماه ۱۴۰۴ بود&hellip; گلستان شهدا الحمدالله شلوغ شده بود و خوب بدرقه شون کردیم.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nالحمدالله که خون این شهدا باعث بیدار شدن بیشتر ملت و یکپارچگی هدف شد، ان شاءالله به لطف خدا و امام زمان به زودی در امتداد جریان شهادت این عزیزان نابودی اسرائیل و آمریکا و ظهور امام زمان باشه.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nخلاصه که افتخار می&zwnj;کنم به پاسداران وطنم و شغلی که داشتن و به خاطرش شهید شدن","content_html":"<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">برایتان از سرگذشتم می&zwnj;گویم&hellip; ۱۲روز بود اما به اندازهٔ ۱۲ماه سپری شد&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">ساعت ۳ونیم صبح صدای انفجار به گوش رسید&hellip; درجا از خواب بیدار شدیم و نماز صبح خواندم، داشتم لوازم برمی&zwnj;داشتم از خانه بیرون زدم که صدای انفجار آمد و دیگر چیزی نفهمیدم&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;در بیمارستان چشم باز کردم اطرافم پر از زخمی و من بی&zwnj;خبر از بقیه&hellip; شرایط خودم هم دست کم از بقیه نداشت&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;بدن پر از زخم و&hellip; خبر شهادت سرداران عزیزمان را که فهمیدم بی&zwnj;قرار تر شدم&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">هیچ وسیلهٔ ارتباطی ای نداشتم تا از خانواده و اطرافیانم خبر بگیرم&hellip; این سخت&zwnj;ترین بخش ماجرا بود&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">بعد از یک روز از بیمارستان که ترخیص شدم من رو به خانهٔ یکی از اقوام در تهران فرستادن نصف روز گذشت، دیدم که یه چیزی داره میاد سمت مون و تا اومدم بگم&hellip; و باااااز صدای انفجاااااار و دودی که جلوی چشمام رو گرفت، خودم توی چارچوب در پناه گرفتم اما بقیه&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">من امدادگر هم بودم اما وضعیت کمر و گردن و دستم، من رو محدود کرده بود و مانعم می&zwnj;شد&hellip; جلوی چشمم افراد داشتن بال بال میزدن&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;اینجا دیگه نسبت خانوادگی مهم نبود همه شون آدمایی بودن که هرکدوم برای کسانی عزیز بودن، منتظر رسیدن اورژانس و هلال احمر بودم، گوشام از موج اون صدا ممتد سووووت می&zwnj;کشید&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;با خودم می&zwnj;گفتم به آوار دست بزنم، ممکنه بدتر آسیب بزنم بهشون، باید صبر کنم آوار بردارها بیان، اما میتونم باهاشون حرف بزنم و بهشون اطمینان بدم که حواسم هست که اینجان و زود کمک میاد و&hellip; صدام می&zwnj;لرزید و اشک از چشمام جاری بود&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;به سختی در کمد دیواری روباز کردم و آوار جلوش رو زدم کنار و از توش چندتا روسری برداشتم برا خانم&zwnj;هایی که زیر آوار مونده بودن که معذب نشن، آخه خودم میدونستم چه حسی داره&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;بعدش نبض چندنفری رو گرفتم که دونفر بیهوش بودن و کاری از دستم برنمیومد&hellip; سه نفر شرایطشون نسبتاً نرمال بود اما دوتاشون شرایط خوبی نداشتن&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">موندم کنارشونو باهاشون حرف می&zwnj;زدم که بیهوش نشن و بشه نجاتشون داد، اما دیگه نتونستم شرایط بقیه رو چک کنم&hellip; فقط براشون تو دلم حمد میخوندم&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">زمان نمی&zwnj;گذشت&hellip; انگار هر ثانیه به اندازهٔ چند روز طول می&zwnj;کشید&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;به سختی از آوارها بیرون اومدم، به یه سری از افراد رسیدگی کردن اما آوارها زیاد بودن و تا اومدن به زیرش برسن بتونن جنازه&zwnj;های شهدا رو خارج کنن یک هفته طول کشید&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;آقا حامد شوهرعمه م اونجا شهید شدن&hellip; پدر ۲ پسر&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">اما ما رو دو روز بعد از انفجار به شهر دیگه ای پیش بقیهٔ فامیل منتقل کردن و بعد از چند روز خبر آواربرداری و گرفتن <span dir=\"LTR\">DNA<\/span> و&hellip; رو دادن.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">&nbsp;ما اومدیم به جایی که زادگاهمون بود&hellip; شهر شهیدپرور&hellip; بارها اونجا اومده بودم اما اینبار حس غریبی داشت&hellip; غرور و شعف توأم با حزن و اندوه&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">اینجا هم پر از انفجاااار بود&hellip; و منی که هنوز تو شوک انفجارهای قبل بودم&hellip; دوتا عزیز دیگه هم اینجا از دست دادیم&hellip; همه شون جوان بودن و سِنی نداشتن&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">آقا حسین پسر خاله م که تازه همسرش سه&zwnj;ماهه باردار بود، تازه قرار بود چندماه دیگه بابا بشه و بچه ش رو بغل بگیره&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">خاله م خیلییییی بی&zwnj;قراری می&zwnj;کرد&hellip; چون تازه دوهفته قبلش بابابزرگم فوت کرده بود و طاقت یک داغ دیگه رو نداشت&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">آقا سید محسن شوهر دخترخاله م&hellip; بابای ۴تا پسر قد و نیم قد&hellip; یکی ۹ساله&hellip; یکی ۷ساله&hellip; یکی ۴ساله&hellip; و اون یکی هم ۱سال و نیم ش بود&hellip; هنوز شیرخوار بود.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">سید حسین پسر سومش سر سفره گفت من به بابا زنگ می&zwnj;زنم اگه جواب داد که میاد، اگه جواب نداد یعنی شهید شده&hellip; الهی بگردم برا بچهههه<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">خیلییییی صحنه&zwnj;های سختی بود&hellip; روز تشییع خیابان&zwnj;ها و گلزار شهدا پر از آدم شده بود، شلووووغ &hellip; هنووووز باورمون نمی&zwnj;شد&hellip; خوشحال بودیم که عاقبت بخیر شدن و شهید شدن، الحق که لیاقتشون شهادت بود از بسکه مردان خوب خدا بودند. اما فقدانشون بود که اذیت کننده بود و باعث ناراحتی و بی&zwnj;قراری شده بود.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">بعد از تشییع آقا حسین و سید محسن خبر دادن که بازم خونه مون رو زدن و همه چیز پودر شده&hellip;<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">بعدش هم اعلام کردن که برای تحویل پیکرآقا حامد باید برن تهران و بیارنشون اینجا برای تشییع&hellip; از اون روز، ۹ روز گذشته بود&hellip; شب وداع با پیکرش فرا رسید&hellip; مهدی رعنائی اومد خوند براش، حسین پسر کوچیکهٔ آقا حامد از دیدنش خوشحال شد و گفت مهدی رعنائی برام پارتی بازی کرده و گفته ماهی یه بار میاد اینجا و تو روضه هامون میخونه<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">حسین ناراحت بود که دیگه باباش نمیتونه تو تهران ببرتش روضه&zwnj;های حسین طاهری اما به لطف خدا مهدی رعنائی جایگزینش شد.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">تشییع پیکر آقا حامد ۳تیرماه ۱۴۰۴ بود&hellip; گلستان شهدا الحمدالله شلوغ شده بود و خوب بدرقه شون کردیم.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">الحمدالله که خون این شهدا باعث بیدار شدن بیشتر ملت و یکپارچگی هدف شد، ان شاءالله به لطف خدا و امام زمان به زودی در امتداد جریان شهادت این عزیزان نابودی اسرائیل و آمریکا و ظهور امام زمان باشه.<\/span><\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:tahoma,geneva,sans-serif;\">خلاصه که افتخار می&zwnj;کنم به پاسداران وطنم و شغلی که داشتن و به خاطرش شهید شدن<span dir=\"LTR\">","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2025-06-28 09:49:48","content_date_event":"2025-06-28 09:49:48","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2025-06-28 09:51:37","content_date_register":"2025-06-28 09:51:37","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":5,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/file\/4\/attach\/197001\/attach.png","300":".\/file\/4\/attach\/197001\/attach.png","400":".\/file\/4\/attach\/197001\/attach.png","600":".\/file\/4\/attach\/197001\/attach.png","900":".\/file\/4\/attach\/197001\/attach.png","1200":".\/file\/4\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]