شهید امیرمحمد اسمعیل لو
دانشجومعلم بسیجی شهید امیرمحمد اسمعیللو فرزند مجید، ۲۴ اسفند ۱۳۸۱ در تهران به دنیا آمد. از سال ۱۴۰۱ به عنوان دانشجومعلم رشته امور تربیتی در پردیس شهید چمران مشغول تحصیل شد. این شهید در شهر قدس سکونت داشت. در روز ۱۴ فروردین ۱۴۰۵ با برخورد موشک جنگنده دشمن آمریکایی-اسرائیلی به محل استقرار مدافعان امنیت همراه با هفت همرزم خود به شهادت رسید. خوشاخلاقی و خندهرویی از ویژگیهای برجسته این شهید بود.
دوستی و شهادت با امیرحسین سلجوقی
در حمله موشکی دشمن امیرحسین سلجوقی (دانشجومعلم رشته علوم اجتماعی ورودی ۱۴۰۱ دانشکده شهدای مکه) نیز همراه امیرمحمد به شهادت رسید. این دو شهید دوست و یار صمیمی بودند و با یکدیگر به افتخار شهادت نائل آمدند.
پیش بینی شهادت
در کلاس «فلسفه تربیتی در اسلام» استاد (علی اکبر حامدی) از دانشجوها خواست اعلامیه ترحیمی برای پایان ۱۲۰ سال عمر خود بنویسند. هر کسی مرگی معمولی را تصور کرده بود؛ یکی در حادثه، دیگری در بسترِ آرامِ پیری.
اما امیرمحمد اسمعیللو، با همان لبخند همیشگی و شور شیرین شوخطبعیاش، بر کاغذ فقط یک واژه نوشت: «شهادت» انگار از جایی دورتر میآمد؛ از ایمانی که آرام در دلش میجوشید و کسی جز خودش نمیشنید.
او خندهرو بود، ساده و صمیمی، اما نگاهش به افقی میرسید که دیگران نمیدیدند. و دقیقاً یک سال بعد، آن یک کلمه، تقدیری شد که بر زندگیاش مهر زد؛ امیرمحمد همانگونه که نوشته بود، پرکشید و شهید شد...
دیدار با خانواده شهید
پدر نشسته بود روبروی ما. صدایش آرام بود، اما حرفهایش آتش داشت. از امیرمحمد گفت؛ پسری که «در ولایت ذوب شده بود».
بعد از قائله دیماه — همان که به تعبیر رهبری «شبه کودتای آمریکایی-صهیونیستی» بود — امیرمحمد دیگر بر جای ننشست. هر روز در یک مأموریت بود. فرهنگی، تربیتی، امدادی، نظامی. انگار میدانست وقت کم است و میخواست با تمام توان به ایران و مردم خدمت کند.
جنگ رمضان که شروع شد، از همان روز های اول بعد از شهادت قائد شهید، وسط میدان بود.
پدر تعریف کرد: «چند دقیقه به سال تحویل مانده بود، آمد خونه. به او گفت چند ساعت کنار ما بمان!
گفت "حتی لحظه ای نباید غفلت کنیم، الان وقت ماندن تو خونه نیست." رفت.»
و قبل از شهادت، استوری گذاشت؛ جملهای که هنوز در ذهنم مانده: «اگر شهید نشیم، میمیریم.»
امروز فهمیدم یعنی چه. کسی که عشق را نفس میکشد، ماندن بدون شهادت، خودش یک جور مردن است.
در حمله موشکی آمریکای جنایتکار به محلی که دو دانشجومعلم بسیجی مأموریت خدمترسانی به مردم داشتند، پیکر هر دو شهید سوخت. هیچ چیزی باقی نماند. نه سروصورتی، نه دست و پایی. فقط چند انگشت. (مرتضی کریمی، ۱۴۰۵/۰۱/۲۳)
خاطرات
*یکی از کارکنان پردیس شهید چمران میگفت شهید در اتاق نشسته بود و من با همکار دیگری مشغول شوخی بودم، شهید با اینکه لبخند میزد ولی به دلیل حجب و حیا سرش را بالا نمیآورد.
تو را است معجزه در کف، ز ساحران مهراس
عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز
متن زندگینامه (bio) حساب کاربری شهید در ایتا، بیت بالا از رهبر شهید انقلاب بود. متن کامل شعر را اینجا بخوانید.
عکسی از شهید امیرمحمد اسمعیل لو با عمامه
روز آخر اردوی شهدای کرمان معروف به دوره زندگی در شرایط نیمهسخت بچههای حاج قاسم بود (سال ۱۴۰۱، ترم دوم تحصیل شهیدان امیرمحمد اسمعیللو و امیرحسین سلجوقی)
در روز پایانی دوره، بچهها که از کل کشور بودند گروه بندی شدند تا خانههای خانوادههای شهدای کرمانی را برای عید خانهتکانی یا رنگآمیزی کنند و....
ما تهرانیها دو دستهٔ ۶ تایی بودیم، تهران الف و تهران ب. بنده و بچههای پردیس مفتح در تیم تهران الف بودیم. شهیدان اسمعیل لو و سلجوقی و ۴ رفیق از سه پردیس دیگر در «تیم تهران ب».
به خانهٔ شهیدی رسیدیم، صحبت کردیم و نیاز به خانهتکانی نداشتند، برای همین به خانهٔ برادر شهید رفتیم تا منزل آنها را تمیز کنیم. رفتیم آنجا و دیدیم که شهیدان اسمعیل لو و سلجوقی درحال قالیشویی هستند و همهٔ دستههای تقسیم شده درحال کار بودند. ما هم آمدیم پیش «تیم تهران ب» کمک کردیم.
تیم برگزاری دوره، مواد اولیه به خانواده شهدا دادند تا با دستپخت خودشان برای ما ناهار درست کنند؛ یک قرمهسبزی بسیار خوشمزه و کرمانی.
بعد فرشها را شستیم و در حیاط به همراه مربی خودمان (حاج آقای نخعی از روحانیون کرمانی که مربی تیم تهران الف و ب بودند) روی گلیم در حیاط منزل برادر شهید نشستیم و استراحت کردیم.
از حاج آقا اجازه گرفتیم که عمامهٔ ایشان را روی سر خودمان بگذاریم. حاج آقا گفتند که «عمامه را مقام معظم رهبری روی سرشان گذاشتهاند.» شهید اسمعیل لو هم عمامه را چنان که در تصویر است بر سر نهاد.
خاطره: مرتضی احمد، معلم دهه هشتادی
در رثای شهید
*...و اینک تصویر دو شهید دانشجومعلم؛ امیرمحمد اسماعیللو و امیرحسین سلجوقی
دو جوان که هنوز درسشان ناتمام بود
اما مشق شهادت را به تمامی نوشته بودند.
پیش از آنکه معلم شوند،
خودشان درس شدند؛
درس فهمیدن حقیقت،
درس برخاستن از خاک،
درس رفتن به سوی آنکه هرچه هست از اوست.
آخرین سال دانشگاهشان، آغاز ابدیتشان شد.
و ما ماندهایم با نامی که از کنارشان میگذرد و
دلی که هرچه میکوبد، باز راه را نمییابد…
جز در رد پای کسانی که آسمان را جدیتر از زمین گرفتند. (امیررضا گرمسیری)
*از رفاقت تا شهادت
نه یک قدم، نه یک نفس، نه یک لحظه از هم جدا نبودند. همیشه کنار هم. در اردوهای جهادی، در قاب عکسها، در دل شبهای درس خواندن. انگار خدا این دو را جوری بافته بود که حتی فرشتهها هم به رفاقتشان غبطه بخورند.
آخرین سال دانشگاه بود. فردا میخواستند معلم شوند، به بچههای این سرزمین الفبا غیرت یاد بدهند. اما موشکهای آمریکا و اسرائیلِ خبیث، نه به سنگر که به تن مطهرشان ضرب زد.
پیکرهایشان اربا اربا شد، اما حتی در میان آن تکهتکهها، کسی نتوانست بگوید کدام متعلق به کیست...
چنان در هم تنیده بودند که گویی خدا هم نمیخواست مرز میان دو روح آسمانی بکشد.
آنها نرفتند، پر کشیدند. کنار هم، دست در دست هم، درست مثل تمام روزهایی که زیسته بودند و حال در دانشگاه امام شهید انقلاب فارغالتحصیل شدند و معلم شدند. شهادت مبارکتان
رفقای آسمانی گوشه نگاهی به ما مدعیان ول معطل صف اول هم کنید. (مرتضی کریمی)
مطالب مرتبط
*تصاویر دیدار مسئولان دانشگاه فرهنگیان با خانواده های معزز شهیدان دانشجو معلم، امیرحسین سلجوقی و امیرمحمداسمعیل لو، ۲۳ فروردین ۱۴۰۵: https://cfu.ac.ir/fa/gallery/id/id=294266
پینوشت
*فیلمها و تصاویر مربوط به شهید را از پایین صفحه (فایل های ضمیمه) دریافت کنید.
*محتوای این صفحه، تصحیح و تکمیل میشود. لطفاً اطلاعات، خاطرات، فیلم، عکس و ... خود از شهید را در پایین صفحه (نظرات کاربران) درج کنید یا به کاربری ایتا @chamran_cfu_ac بفرستید.
لحظاتی کوتاه از تشییع شهیدان دانشجومعلم امیرحسین سلجوقی و امیرمحمد اسمعیل لو روز پنجشنبه ۲۰ فروردین